X
تبلیغات
چه دنیای عجیبیه...

چه دنیای عجیبیه...

خدايا اين روزها تموم که شد، ميام ميزنم رو شونه ت! ميگم: جنبه رو حال کردي..؟

خوش اومدین به قاصدک(پست ثابت)

سلام دوستای گلم منو که میشناسین لیلام (leilaa)

خوش اومدین به وبلاگم

راستش من کسی رو ندارم که حرفای دلم رو بش بزنم

همیشه اونارو توی «سررسید» مینوشتم...

الانم فک کنم یه 5 تا سررسیدی پر کردم از حرفام

بعد تصمیم گرفتم تو یه جایی حرفامو بنویسم که بقیه هم بخوننش...باهام حرف بزنن...

اسم وبلاگمو واسه این گذاشتم «قاصدک» که از همون اول با این اسم حرف میزدم تو سررسیدام...

آخه خیلی زود حرفامو میرسوند به خودش...

امیدوارم که خوشتون بیاد و برام نظراتون رو بگید و اگر هم خوشتون نیومد بازم نظراتون رو برام بگید...

 هر چند من خیلی انتقاد پذیر نیستم  ولی خب...

جای اندکی تأمل خواهد داشت...

و جا داره که اینجا از دو نفر که خیلی اذیتشون کردم واس درست کردن این وبلاگم تشکر کنم...

ولی اسماشون و نمیگم که یوخ سوءتفاوت نشه هه هه هه


[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 16:43 ] [ Qasedak ] [ ]

دیده بر راهند چشمانم که باز آیی هنوز...

عاشقم،

اهل همین کوچه ی بن بست کـناری

که تو از پنجره اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی

تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟

من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟

تو به لبخند و نگاهی، منِ دلداده به آهی

بنشستیم...

تو در قلب ِ من و من ِ خسته به چاهی

گُنه از کیست؟

از آن پنجره ی باز؟

از آن لحظه ی آغاز؟

از آن چشم ِ گنه کار؟

از آن لحظه ی دیدار؟

کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،

همه بر دوش بگیرم،

جای آن یک شب مهتاب، تو را تنگ در آغوش بگیرم...

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 0:7 ] [ Qasedak ] [ ]

زیاده خواه نیستم...


زیاده خواه نیستم!!!

جاده ی شمال... یک کلبه ی جنگلی

یک میزِ کوچکِ جنگلی با دو تا صندلی

کمی هیزُم، کمی آتش، مِه جنگلی

کمی تاریکیِ محض، کمی مستی، کمی مهتاب

و بویِ یار... و بویِ یار... و بویِ یار...

تو باشی... من باشم... و... دیگر هیچ

دنیا هم، همه ارزانیِ خودشان...

[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 23:40 ] [ Qasedak ] [ ]

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را...


خیلی وقت است که "بی تابم "...
دلم تاب می خواهد!...
و یک هُلِ محکم...
که دلم هُری بریزد پایین...
هر چه در خودش تلنبار کرده را....

[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 16:7 ] [ Qasedak ] [ ]

تولدت مبارک بهترین...



قــاصـدکِ دلـم عجیـب هـوایِ پـریـدن دارد!

یـک فـوت مهـمـانِ تـو!

نـه صبـر کُن!

انـگـار نـگـاه تـو کــافیــست

نـگــاهـش کـه میـکُنـی

سـاده میــپَرد

تــو نــگــاه کُـن

خــودش راه رسیــدن را خــوب میـشناســد...!


ادامه مطلب
[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 15:0 ] [ Qasedak ] [ ]

رفتار من عادی است...

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می‌بیند
از دور می‌گوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!

اما...


ادامه مطلب
[ شنبه سی ام شهریور 1392 ] [ 16:56 ] [ Qasedak ] [ ]

برای تو که خودت میدانی...

مقصر نبودی
عاشقی یاد گرفتنی نیست
هیچ مادری گریه را به کودکش یاد نمی دهد!
اگر عاشق بودی
دست ِ کم
تشری که با نگاهت می زدی
دل ِ آدم را پاره نمی کرد...
مهم نیست...
من که برای معامله نیامده ام!
مهم این است   که
هنوز تمام راه ها به تو ختم می شوند!
و تو در جیب هایت تکه هایی از بهشت را پنهان کرده ای!
نوشتن
فقط بهانه ای است که با تو باشم،
اگر چه
این واژه های نخ نما قابل تو را ندارند. ..

[ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 ] [ 2:7 ] [ Qasedak ] [ ]

دلم یاد روزای بچگی کرده...

دلم بچگی می خواهد...
و اندکی دل خوشی...
با تمام عالم و آدم هم که قهر بودم...
برای خود اسبابی می ساختم برای گریز از تنهایی...
و فرمانروایشان می شدم...
آن ها نیز فرمانم می بردند...
با تمام وجود ...
بدون هیچ توقعی...
و همچنان شاد بودم...

[ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392 ] [ 22:18 ] [ Qasedak ] [ ]

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زنـدگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم
:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست


ادامه مطلب
[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 15:7 ] [ Qasedak ] [ ]

وقتی دریا عاشق میشود...


اول دریا آرام بود

و شب ها راه نمی رفت،

تا تو هوای شهر به سرت زد...

حالا هزار سال است

دریــا گیج،

هِــی می رود

هِـــی بر می گردد!

[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 3:24 ] [ Qasedak ] [ ]